دلم دریای بی پایان تنهایی
-می گذرد، روزگارم به تنهایی، تنهایی که خود خواسته است انتخابی آگاهانه و هوشیار ؛ گرچه گاهی سرد، ترسان، هراس آور و پر از تشویش است ، قدم زدن در هوای سرد کمی مرا به خودم می آورد .
گاهی که فکر می کنم، می بینم هر بار که دوستی آمد، تا خواستم دستش را بگیرم، دیدم دست او محتاج تر است، خودم را رها کردم، و دستهای دوستم را محکم گرفتم، تا مرهمی برای تنهایش، برای غمهایش، برای دلتنگیش باشم، و خودم رها شدم، جاری شدم، تا آمدم تکیه کنم بر شانه ی دوستی، دیدم او به شانه هایم بیشتر احتیاج دارد، شانه هایم را در اختیارش قرار دادم، و خودم ره سپار دیار تنهایی خودم شدم، و رها گشتم در جاده ی زندگیم... بی حضوری، بی نگاهی و...