<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلم دریای بی پایان تنهایی</title>
<link>http://petit.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 28 Mar 2008 23:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>سلام ...&lt;BR&gt;دارم واسه همیشه از اینجا می رم هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم دوباره این جا حرفای دلم رو بنویسم ... به خاطر این خداحافطی ی حس تلخ دارم.. خداحافظی همیشه تلخه ...امشب تمام پستای قبلی رو خوندم همه خاطراتی که با اینجا داشتم دوباره اومد تو ذهنم بی اختیار اشک ریختم واسه جدایی از این وبلاگ که حس می کردم مثل سنگ صبورمه و دوست واقعی که هیچ وقت تنهام نمی ذاره ولی حالا ... حالا من مجبورم تنهاش بذارم و برم شاید ی جای دیگه و ی سنگ صبور دیگه ... &lt;BR&gt;دلم خیلی واسه اینجا تنگ میشه ... مطمئنم این وبلاگ همیشه تو یادم و تو قلبم می مونه ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 504px; HEIGHT: 347px&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/352g85s.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 23:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;- &lt;/SPAN&gt;ی چند مدته با وبلاگم راحت نیستم . ی عالمه حرف تو دلم تلمبار شده ولی نمی تونم اینجا بنویسمشون ... &lt;BR&gt;نمی دونم شاید ی جورایی اینجا برام تداعی کننده خاطرات تلخیه که خیلی وقته می خوام فراموششون کنم . شایدم به این دلیله که نمی خوام حرفای دلم رو کسی بخونه که ... کاش جای ی زخم هم می شد با گذشت زمان بهتر بشه ... &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;-&lt;/SPAN&gt; این روزا که محرمه خیلی دلم هوای هیئتا رو کرده ولی از خوابگاه هیچ جا نمی تونم برم ...&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;- &lt;/SPAN&gt;امروز روز تلخی بود . امتحانی که ی هفته تمام روش وقت گذاشته بودم رو به خاطر ی سهل انگاری تو خوندن ی الگوریتم خراب کردم از شانس من دو تا سوال از این مبحث داده بودن که بیشتر نمره هم بهش اختصاص داده شده بود .&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;- &lt;/SPAN&gt;خستم ، خیلی ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em style=&quot;direction: rtl;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;-&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;می گذرد، روزگارم به تنهایی، تنهایی که خود خواسته است، انتخابی
آگاهانه و هوشیار، گرچه گاهی سرد، ترسان، هراس آور و پر از تشویش می باشد،
قدم زدن در هوای سرد کمی مرا به خودم می آورد، گاهی که فکر می کنم، می
بینم هر بار که دوستی آمد، تا خواستم دستش را بگیرم، دیدم دست او محتاج تر
است، خودم را رها کردم، و دستهای دوستم را محکم گرفتم، تا مرهمی برای
تنهایش، برای غمهایش، برای دلتنگیش باشم، و خودم رها شدم، جاری شدم، تا
آمدم تکیه کنم بر شانه ی دوستی، دیدم او به شانه هایم بیشتر احتیاج دارد،
شانه هایم را در اختیارش قرار دادم، و خودم ره سپار دیار تنهایی خودم شدم،
و رها گشتم در جاده ای زندگیم... بی حضوری، بی نگاهی و...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img vspace=&quot;2&quot; hspace=&quot;5&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;width: 516px; height: 346px;&quot; src=&quot;http://www.seenobjects.org/images/mediumlarge/2004-08-03-rain-drops.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 08:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>پر از امیدم ؛ پراز انرژی و حس زندگی ... رو به جلو ! محکم و قوی . خیلی خوشحالم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از پسش بر اومدم ! تنهای تنها ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 425px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.arpapic.com/Images/2k35.jpg&quot; align=baseline vspace=7 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداجونم !  دوستت دارم هیچ وقت تنهام نذار ..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 11:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2007 16:32:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>این چند مدت به شدت درگیر امتحانای میان ترم بودم با این حجم وحشتناک از درس ها به شدت هم مریض شدم . روزای بدی بود ..ولی به هر صورتی بود گذشت . خوشحالم که  امتحانام تقریبا تموم شده . برای نیمه دوم ترم تصمیمای مهمی گرفتم امیدوارم بتونم از پسشون بر بیام .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دلم واسه خونه تنگ شده بیشتر از ی ماهه که خونوادم رو ندیدم دارم واسه خونه رفتن لحظه شماری می کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقتا تنهایی خیلی اذیتم می کنه ولی اون رو به خیلی چیزای دیگه ترجیح می دم و خوشحالم که تنهایی باعث نمیشه به خیلی از دوستیای این دوره تن بدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدارو خیلی نزدیک حس می کنم حرف زدن باهاش خیلی آرومم می کنه .دیگه نمی خوام اجازه بدم چیزی ناراحتم کنه ...فقط به خدا تکیه می کنم تا همیشه احساس آرامش و امید کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی چیزا نسبت به پارسال عوض شده همین پر از امیدم می کنه . می دونم که می تونم از پس مشکلاتم بربیام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز این تنفر لعنتی رو حس می کنم حتی  با شنیدن ی حرفایی حالا عمیق تر و خرد کننده تر  ...ولی فقط دیگه به گذشت زمان نیاز دارم تا فراموش کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید یاد بگیرم چجوری با مشکلات باید کنار اومد همین روزا بهترین فرصت واسه بزرگ شدنه و من می خوام بزرگ بشم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Nov 2007 08:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردكرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدكه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:&quot;اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبورمی كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم&quot;. مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه ! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Nov 2007 15:42:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>خیلی تلاش کردم اجازه ندم حس تنفر تو وجودم خونه کنه ؛ خیلی چیزا رو فراموش کردم تا این حس لعنتی نیاد سراغم ولی ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی الان از ی تنفر عجیب پرم . تنفری که داره رو همه چی ی خط قرمز می کشه ، تنفری که همه چیو محو می کنه و داره آرامشم رو  با خودش می بره. ی حسی دارم مثل فریاد دلم می خواد داد بزنم ازش متنفرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم واسه خلاص شدن از این حس هم باید منتظر باشم زمان بگذره یا هر چی زمان بیشتر می گذره پر رنگ و پر رنگ تر میشه  ... نمی دونم . خستم ، خیلی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ! کمکم کن ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Nov 2007 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>در دل من چیزیست ، 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;          مثل یک بیشه نور &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                         مثل خواب دم صبح ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چنان بی تابم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، برم تا سر کوه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               &lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;دورها آواییست که مرا  می خواند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 350px; HEIGHT: 459px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=70 src=&quot;http://i24.tinypic.com/2e4gjt3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این خاطر که تو لیاقت آرامش داری ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Nov 2007 17:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://petit.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>خیلی به شعر و ادبیات علاقه دارم . هر وقت که دلم می گیره یا ی حس نامفهوم دارم که نمی تونم بیانش کنم می رم سر وقت ی قطعه ادبی یا ی شعر که بتونه تمام احساسم رو به تصویر بکشه و چقدر احساس آرامش می کنم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان خیلی آشفتم خیلی ...آروم و قرار ندارم نمی تونم تمرکز کنم ولی بدتر از اون اینکه هیچی پیدا نمی کنم حال الانم  رو باهاش بیان کنم  . هیچی آرومم نمی کنه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=50 src=&quot;http://oomid.persiangig.com/image/ba%20khoda.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم درس می گیرم از زندگی ، از سختیا ،  از آدما ، از بی مرامیا ،از تنهایی ،   ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پسش بر میام ... مطمئنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Oct 2007 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=petit&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>petit</dc:creator>
<guid>http://petit.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
